|
صدای قدم هایت را سال ها قبل شنیدم ولی تو، حالا خسته تر از نفس هایم آمدی
|

يادمان با شد از امروز خطايي نکنيم
گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم
پر پرواز شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم
يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
به تو عادت کرده بودم
رفتي و دل و شکوندي
با چشام شدي غريبه
خاطره هامونو سوزوندي
عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگي
فقط فقط با تو بودم
توي دنياي دو رنگي. دو رنگي
حالا من اينجا تک و تنها
توام اون سر دنيا
مي زنه اتيش به قلبم غم و غصه هاي فردا
تلخيه سکوت غربت
تورو ياد من مياره
ابر باروني چشمام
داره بدجوري مي باره
با اينکه مال من نيستي و من از تو به دورم
واسم لحظه هاي با تو بودن تجربه بودن
ترو مي خواستم و نذاشتي حرمت واسم
عاشق بودم و اومدم تا شهر غربت واست
ولي به جرات بازم
مي گم ارزومه که تو بشي خوشبخت بازم 


هر جا که هستي هر جا که رفتي
ازم بد نگو
چون به خدا قسم رفتارام با تو بد نبود
...

توی چشمام،نگاه کن یه روده
این چشا بی تو عاشق نبوده
گناهی ندارم ، ولی قسمت اینه.
که چشمای کورم ، به راهت بشینه
برای دل من ، واسه جسم خستم
منی که غرورو ، تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات ، کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست،یه روزی بد آورد
آی تو که از نگاه من بریدی
با چنگ و دندون به هوا پریدی
خواستم با اشکام راهتو ببندم
حیف که چشاتو بستی و ندیدی.
تو میری و رفتنتو میبینم
بازبه تماشای افق میشینم
میری و آتیش میکشی به جونم
ترانه هامو واسه کی بخونم
دیگه ترانه هامو واسه کی بخونم...
دست هایی که کمک می کنند، مقدسترند از لبهایی که دعا می خوانند.
کوروش کبیر

قلمرو پادشاهی ملک ایران زمین در زمان هخامنشی:

میدانی همه جاده های خیالم به رویش صبح نگاه تو ختم می شود؟
من با تو سخن می گویم...رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی
روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگویم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
چرا که من عشق را با کلام در نیافتم...
عشق برای من نه کلام است نه صوت و نه صدا.
چیزی است وسیع تر از همه اینها
وسیع و با نجابت مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز همانند چشمانت...
عمیق و پر از صداقت همانند اندیشه هایت...
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و فاصله ها...
من تمام این فاصله ها را با صبر وانتظار به تماشا نشسته ام!
چه رازیست در این فاصله نمی دانم که هرچه می گذرد مرا شیداتر میکند!
و من...شیدا می مانم.
بگذار از عشق سخن نگویم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...

تپش قلب من واسه تو هست و بود
هنوزم دلم مي خواد ببرم دست تو موت
پس از ورود تو نفس ربوده شد
ازم تو بودي كه ازت سروده
واسه رسيدن به تو منم بد سر سخت
حتي اگه فاصله ها باشه صد فرسخ
پس اشتباه نكن منو از دست نده
هرگز بر نمي دارم دست از سرت
دوريه من از تو حالا هست مسئله
عشق من
خورشيد و ماه و ستاره هارو با تو دوست دارم
ابر هاي آسمون و با رون و با تو دوست دارم
دوست دارم سر بذارم رو شونه هات خوابم کنی
دوست دارم سپيده دم با بوسه بيدارم كني

وداع مي کنم
با تو
تويي که چشمانت هميشه با دلم سخن داشت ...
گلم ...
دلم ...
اين روزها از هميشه بي قرارترم
مانند پاييز
که لحظه لحظه
باران را انتظار مي کشد ...
ما نه خط هاي موازي بوديم
نه متقاطع
من و تو
فقط دو خط بي ريا بوديم
دو خط کم رنگ
شايد پر رنگ ...
خط هاي تو
هميشه خط هاي بي رنگ مرا
انتظار مي کشيد ...
و خط هاي ناموزون من
هميشه خط هاي عاشقانه تو را
انکار مي کرد !
گلم ...
دلم ...
به همين اشک هاي گاه و بي گاه
من بد نبودم
ما هزار سال دير آمديم
و هزار سال ديرتر به هم رسيديم ...
روياهاي خاک خورده عاشقانه من
متعلق به هزار سال پيش هست
و صداقت جاودانه تو ايضا ...
گلم ...
دلم ...
وداع مي کنم ...
با تو
نه !
با دنياي عاشقانه خودم ...
وداع مي کنم ...
آینه

میبینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستامو روی صورتام،
هر چی باید بدونم دستام میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصهها،
رنگ غربت تو تموم لحظهها،
مونده روی صورتات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
آینه میگه: تو همون ای که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه ات شده،
داری بیصدا تو قلبات میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تيکه میشه،
اما باز تو هر تيکهش عکس منه!
عکسا با دهنکجی بهام میگن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنهگی میدن تمومشون
به نام او

مهربانم ای خوب
ياد قلبت باشد يك نفر هست كه اينجا
بين آدمهايي كه همه سرد و غريبند با تو
تك و تنها به تو مي انديشد
با اشک زندگی میکنم...
اشک هایم برای تو می آید
برای غربت خود اشک میریزم
تو در ته قلب من لانه کردی
خواستم عشقت را از قلبم بیرون کنم اما نشد
چون تو در ته قلب من لانه کردی
دست من به تو نمیرسد
میدانم هنوز کوچکم اما قلبم بزرگ است

این شعر، سروده فرتاش ، پسرعموی هشت ساله منه. فرتاش سنش کمه.
اما قلبش خیلی بزرگه.خیلی دوستش دارم وامیدوارم همیشه تو زندگیش موفق باشه.

من نشانی از تو ندارم .....
اما نشانی ام را برای تو مینویسم
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ...
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام ..
در کلبه را باز کن ...
به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن
مرا خواهی دید
با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام.